رفتن به انگلیسی - معنی در دیکشنری آبادیس
Christopher Duran
Updated on April 08, 2026
فعلی ازبودن درنگرش وبینش به شدنی بدون تغییر ماهیت وماندگار دربینش درون بدون نگرش ظاهر. همچون رفتار، رُفتن، آبرفت، رفات
رفتن. ذهاب. انتقال. ارتحال. بدر شدن. عزیمت کردن :
آن کن که بدین وقت همی کردی هر سال
خز پوش و به کاشانه شو از صفه و فروار.
فرالاوی.
شد به گرمابه درون یک روز غوشت
بود فربی و کلان بسیارگوشت.
... [مشاهده متن کامل]
رودکی.
شو بدان کنج اندرون خمی بجوی
زیر او سمجیست بیرون شو بدوی.
رودکی.
چنانکه اشتر ابله سوی کنام شود
ز مکر روبه و زاغ و ز گرگ بی خبرا.
رودکی.
چون بچه کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد موی و بیوکند موی زرد
کابوک را نشاید شاخ آرزو کند
وز شاخ سوی بام شود باز گردگرد.
بوشکور.
ارتاب ، شهری است که چون غریب اندر وی شود بکشند. ( حدود العالم ) .
هر که را بخت یارمند بود
گو بشو مرده را ز گور انگیز.
خسروی.
یاد نیاری به هر بهاری جدت
توبره برداشتی شدی به سماروغ.
منجیک.
بدو گفت بشتاب و برکش سپاه
نگه کن که لشکر کجا شد ز راه.
فردوسی.
وز آن جایگه شد سوی میمنه
پس پشت آزادگان و بنه.
فردوسی.
به نزدیک بهرام باید شدن
به مروت فراوان بباید بدن.
فردوسی.
به خاکش سپردند و شد نوشزاد
ز باد آمد و ناگهان شد به باد.
فردوسی.
سوی باغ گل باید اکنون شدن
چه بینیم از بام و از پنجره.
بونصر.
ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ
کجا شد آن همه دعوی کجا شد آن همه ژاژ.
لبیبی.
به هیچ گونه سخن در محل تو نرسد
هرآینه نتوان شد به آسمان به رسن.
عنصری.
بوستانبانا امروز به بستان بده ای
زیر آن گلبن چون سبزعماری شده ای.
منوچهری.
تا من بشدم خانه در اینجا که رسیدست
گردید بکردار و بکوشید بگفتار.
منوچهری.
بدان خانه باستانی شدم
بهنجار چون آزمایشگری.
منوچهری.
باز هم رستم به ترکستان شد. ( تاریخ سیستان ) .
بیرون شدند که به خراسان شویم. ( تاریخ سیستان ) .
روز نخست که مرا خوارزمشاه کدخدایی داد. . . پیش او شدمی و بنشستمی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 336 ) .
بدو گفت پیش از شدن هوش دار
نگر تا چه گویم به دل گوش دار.
گرشاسب نامه.
بسی خسرو نامور پیش از او
شدستند زی ساری و ساریان.
دیباجی.
من میوه دین همی خورم شعر
چون گاو تو خاروخس همی خور
شو پنبه جهل برکش از گوش
بشنو سخنی به طعم شکر.
ناصرخسرو.
آن نه مال است که چون دادیش از توبشود
زو ستاننده غنی گردد و بخشنده فقیر.
ناصرخسرو.
در حال درخواب شدند و جان ایشان از تن مفارقت کرد. ( قصص الانبیاء ص 200 ) .
و میان ایشان رسولان می آمدو میشد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 98 ) . گویند سلطان محمود روزی به تماشا شده بود. ( نوروزنامه ) .
چیست حاصل سوی شراب شدن
اولش شر و آخر آب شدن.
سنائی.
با وی بشدم تا به سرای وزیر و بنزدیک امیرالمؤمنین شود. ( تاریخ بیهق ) .
من از کار شدن غافل نبودم
که مهمانی چنان بددل نبودم.
نظامی.
شدند آن روضه حوران دلکش
به صحرای چو مینو خرم و خوش.
نظامی.
احمد و بوجهل در بتخانه رفت
زین شدن تا آن شدن فرقی است زفت.
مولوی.
چونکه شد خورشید و ما را کرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ.
مولوی.
یقین دیده مرد بیننده کرد
شد و تکیه بر آفریننده کرد.
سعدی.
نه بعد از شدن بازگردد زمان
نه تیری که بیرون جهد از کمان.
امیرخسرو دهلوی.
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد.
حافظ.
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد.
حافظ.
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
حافظ.
سخن چند راندند از آن رزمگاه
... [مشاهده متن کامل]
وزآنجا بخندان گرفتند راه.
اسدی ( گرشاسبنامه ) .
گویند ازوحذر کن و راه گریز گیر
گویم کجا روم که ندارم گریزگاه.
سعدی.
میخواند اجل بر آستانت
بوسی بزنیم و راه گیریم.
امیرخسرو دهلوی ( از ارمغان آصفی ) .
کند آزادم از شر سیاست
که راه وادی خذلان گرفتم.
ملک الشعراء بهار.
|| راه بستن. مسدودکردن راه. سد راه کردن. ایجاد مانع کردن در راه. مانع عبور و مرور شدن در راه : راه گرفتن بر کسی ؛ راه بر او بستن. ( بهار عجم ) ( ارمغان آصفی ) . از پیشروی جلوگیری کردن. نگذاردن آن پیشتر آید. مقابل راه گشودن وراه واکردن. ( از آنندراج ) :
بیاید دهد آگهی از سپاه
نباید که گیرد بداندیش راه.
فردوسی.
پس لشکر او بیامد سپاه
ز هرسو گرفتند بر شاه ، راه.
فردوسی.
بهرسو فرستاد بیمر سپاه
بر آن سرکشان تا بگیرند راه.
فردوسی.
هارون راه بگرفته بود تا کسی را زهره نبودی که چیزی می نبشتی بنقصان حال وی و صاحب برید را بفریفته تا بمراد او انها کردی و کارش پوشیده می ماند. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 680 ) .
چو باز را بکند بازدار مخلب و پر
بروز صید بر او کبک راه گیرد و چال.
شاهسار ( از لغت فرس اسدی ) .
دل میبرد امشب ز من آن ماه بگیرید
وز دست و شب تیره برد راه بگیرید.
اوحدی ( از بهار عجم ) .
- راه گریز گرفتن ؛ گریختن. روی بگریز نهادن. فرار کردن. ره فرار گزیدن :
جفاپیشه گستهم و بندوی تیز
گرفتند از آن کاخ راه گریز.
فردوسی.
|| طریقه و قاعده ای را پذیرفتن. رسمی را پیش گرفتن : و راهی گرفت و راهی راست نهاد و آن را بگذاشت و برفت و بنده را خوشتر آید که امروز بر راه وی رفته آید. ( تاریخ بیهقی ) .
"ای سلطان اسلام؛ کردار و گفتارِ ایشان می�شنوی و حکایتِ ایشان می�خوانی در کتابها از عدل و داد و نیکو سیرتیِ ایشان چنانک تا بقیامت بر زبان خلق می�رود. "
... [مشاهده متن کامل]
نصیح الملوک ریال تصحیح مرحوم شادروان استاد جلال الدین همایی، موسسه نشر هما تهران 1367 صفحه 113
Gehen آلمانی go انگلیسی
Gitmek در ترکی از gehen و go انگلیسی گرفته شده
حرکت کردن. رفتن :
و از آنجا سوی پارس اندرکشید
که در پارس بد گنجها را کلید.
فردوسی.
بسوی حصار دژ اندرکشید
بیابان بیره سپه گسترید.
فردوسی.
فریدون کمر بست و اندرکشید
... [مشاهده متن کامل]
نکرد آن سخن را بدیشان پدید.
فردوسی.
بفرمود تا لشکری برکشید
گرازان سوی خاور اندرکشید.
فردوسی.
روانه شدن ، راهی شدن
... [مشاهده متن کامل]
سپاه انجمن شد بدرگاه شاه
همه سرفرازان سپردند راه.
فردوسی.
لاجرم نسپرند راه خطا
لاجرم دل بدیو نسپارند.
ناصرخسرو.
آن راه دوزخست که ابلیس میرود
بیدار باش تا پی او راه نسپری.
سعدی.
رو نهادن
جارو کردن - پاک کردن - رفت و روب - روبیدن
" و نصر خلف دوست من بود ، از وی پرسیدم که چه رفت ؟ ( چه رفت؟ : چه روی داد؟ )
تاریخ بیهقی، دکتر فیاض، ۱۳۸۴ ، ص ۲۲۹.
واژه ی " رفتن " فارسی پس از سیر در زبان های غیر ایرانی با تغییر لهجه و معنی به شکل " رواج " در آمده و دوباره به زبان فارسی بازگشته است و امروزه با همان شکل تغییر یافته در زبان فارسی کاربرد دارد .
... [مشاهده متن کامل]
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٥)